تبليغاتX
تـــقــدیــر
سلام

خوبید همه ایشالا؟

والا اومدم برا خداحافظی

ولی نمیرم که دیگه نیام

با یه وبلاگ دیگه میام.....

می خوام پرده از همه چیز بر دارم... نبودن این چند روز...

من به کسی که می خواستم رسیدم..... شاید یه مجزه بود!... خیلی اتفاقی.....

داشتم برای امیر کامنت میزاشتم یه دفعه به سرم زد چند تا از وبلاگای لینکشو دید بزنم

یکیشون توجهمو خیلی جلب کرد چون اسمش اسم عشق من بود<< نرگس>> براش کامنت گذاشتم اونم جواب داد گفت عکس من خیلی شبیه کسیه که اون دوسش داشته بعد من داستان عشقمو براش تعریف کردم باورتون نمیشه!! ولی اون خودش بود! میگفت از اولم میدونست که خودمم ولی یه خرده شکشم به خاطر اسمم بود چون اسم واقعیم پارسا نیست من رضام

خب همه چیییییز بالاخره معلوم شد

دست حق نگه دارتون باشه

به امید دیدار.........

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 20:58 توسط پارسا |


سلام سلام سلام

ببخشید که نتونستم جوابتونو بدم

من خوبم خیالتون راحت

مشغول کارم

کم میام نت

شرمندتونم به خدا

اگه بدونید چه اتفاقی افتــــــــــــــــــــاد

باورتون نمیشه

من الان باید برم

فقط اینو گذاشتم که بدونید من خوبم

سعی میکنم که بیام پیشتون

خدانگهدار

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 13:50 توسط پارسا |


سلام دوستان

شرمنده یه مدت نبودم نت......

لابد از درگیریا با خبرید...

من کلا با اختشاش مخالفم ولی این بیرحما همه رو میزنن خب غیرت کو که بشینیم نگاه کنیم

یه بنده خدا دیروز تو بقل خودم مرد!.......

خب آدم وقتی میبینه هم وطنش جلو چشش داره جون میده نمیتونه که ساکت بشینه! اون بسیجه که تیر اندازی کرده بودو اینقدر زدیم که بیچاره آخر گفت آدم کش ما نیستیم شماهایین... دلم براش سوخت....

اخه یکی از شعارامون اینه که برادر بسیجی چرا تو آدم کشی

بیرحما در حد مرگ با باطوم میزنن خب این چه وضعیه؟؟

دیروز بعد از راهپیمایی از میدان آزادی تا ولیعصر وقتی پراکنده شدیم از ساختمونا شروع کردن به تیر اندازی یه دفعه دیدم دوروبریام همه افتادن زمین شانس اووردم به خودم نخورد! ولی هنوز شکه ام  اون لحظه چنان دستو پامو گم کرده بودم که زبونم بند اومد دوییدیم زخمیا رو بردیم کناره جاده که همون موقع یکیشون مرد تمام لباسم خونی شده بود شبم خونه نرفتم چون اگه مامانم منو با اون سرو وضع میدید از حال میرفت.....

شمام اگه اطلاعاتی از درگیری های شهرتون دارید خوشحال میشم بهم بگید

منتظرکامنتاتون هستم

خدانگهدار........

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 22:40 توسط پارسا |


زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز

زندگي تفسير سه کلمه است : خنديدن .... بخشيدن .... و فراموش کردن .... پس.... بخند .... ببخش .... و فراموش کن

زندگي همچون کلافي پيچ در پيچ است که اولش پيچ است وآخرش هيچ است

زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشک به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

زندگي شهد گلي است که زنبور زمانه مي مکدش انچه مي ماند عسل خاطره ها ست

زندگی چیست؟ زندگی مانند اتوبوس شلوغی است که جایی برای نشستن نیست و وقتی خلوت میشود و می خواهی بشینی راننده داد می زند پیاده شوید اخر خط است

زندگی دو روز است یه روز با تو یه روز برعلیه تو ان روز که با توست مغرور نشو ان روزکه برعلیه توست نا امید نشو

زندگی تکرار لحظه هاست...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 13:0 توسط پارسا |


سلام دوستان

چیز مهمی برای گفتن ندارم...

مثل همیشه ازتون میخوام منو از یاد نبریدو برام دعا کنید.

یه نثر براتون میزارم بد نیست...

امیدوارم خوشتون بیاد.

 

نيمکت عاشقي يادت هست.

 کنارهم، نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش نواز بود.

 بيدمجنون زير سايه اش امانمان داده بود،

 برگهاي رنگينش را به نشانه عشقمان بر سرمان مي ريخت

او نيز عاشق بودنمان را به رخ پاييز مي کشيد،

 اما اکنون پاييز نبودنت را،جداييمان را،به رخ مي کشد.

 بگو، صدايم کن، بيا تا دوباره ما شويم،

 مرحمي بر سوزدلم باش،

 نگاه کن،

 پاييز به من مي خندد،

 بيا داغ جداييمان را به دلش بگذاريم.

 بيا کلاغ ها را پر دهيم تا خبر وصلمان را به پرستوها مژده دهند.

 دوباره صدايم کن...

 

 همه ی فصلای خدا قشنگه ولی بهار یه چیز دیگست فردا روزیه که من برای اولین بار عشقمو دیدم...

فردا سومین سالروزه جداییه ولی شیرینه، یاد خاطره ها خیلی دوست داشتنیه ای کاش میتونستم بدونم ۵ خردادو یادش هست یا نه.

خب دیگه برم

راستی به دوستام کسی ازافه نشد ولی دوتا از دوستام که خیلیم دوسشون داشتم از وبلاگ نویسی رفتن برای حامد وآزاده هر جا که هستن آرزوی موفقیت میکنم.

دوستای خوبم: امیر جون ، هستی عزیزم ،  ابجی فهیمه ی گل ، ساده جان.

خدا نگهدارتون...

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 14:43 توسط پارسا |


اول از همه با نام و یاد خدا که حلال همه مشکلاته...

سلام دوستان

به لطف خدا و با کمک دوستای خوبی که تو عرض همین یکی دو هفته باهاشون خیلی صمیمی شدم، من دوره جدیدی از زندگیمو شروع کردم...

تو این چند وقته خیلی از کسایی که به وبم سر زدن، مشکل منو داشتن دوستان من فقط از خدا کمک میگیرم شما هم امتحان کنید....

جا داره از دوستای خوبم مثل حامد، امیر، فهیمه.... که خیلی راهنماییم کردن تشکر کنم دستتونو میبوسم واقعا ممنون...

از دوستای دیگه مثل ساده که تازه باهاش آشنا شدم و آزاده عزیز و هستی جان که به خواست اون به روز شدم قدر دانی کنم...

چاکر همتونم هستم از خدا میخوام تو مسیر زندگی همیشه موفق باشید از یاد خدا هیچ وقت غافل نشید ( اشتباهی که خودم کردم)

رها کنید و به قدرت برتر واگذار کنید

تو یه جلسه که البته باید گمنامیش محفوظ بمونه این شوار ماست.... شاید خیلیاتون با این جلسات اشنا باشید

و دعای آرامش پایان جلسه:

خداوندا آرامشی عطا فرما تا بپزیرم آنچرا که نمیتوانم تغییر دهم وشهامتی تا انجام دهم آنچرا که میتوانم و بینشی که فرق این دو را بدانم آمین

اگه اطلاعات بیشتری راجع به این جلسات میخواین من تا جایی که تبلیغات به حساب نیاد راهنماییتون میکنم...

خدانگهدارتون.....

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:19 توسط پارسا |


ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم  

چون شبه خاکستری سر در گریبانت نبینم

ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شاد             

همچو ابر سگوار این گونه گریانت نبینم

تکیه کن بر شانه ام ای ساقه ی نیلوفری ام          

اه غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

من اونو می خوام و اون نمیدونه نمیدونی کجاست چیکار میکنه با کیه  تو قلبش کیه...

یکی بگه اصلا منو یادش هست؟

خیلی وقته که حوصله ی هیچ کاری رو ندارم رابطم با همه دوستام قطع شده دیگه نه من حوصله کسیو دارم نه کسی حوصله منو من فقط یکیو می خوام اونو از تو می خوام ای خدا...

یه گوش زد: شیطونی های جوونی و نگاه ها یه کاری دست ادم میده که هیچ وقت نمیتونی فراموش کنی دوستیه ما هم فقط با یه نگاه شروع شد.

من تو یه خانواده ای بزرگ شده بودم که همسنو سالام همه شر و شیطون بودن اقرار میکنم که با خیلیا دوست بودم ولی وقتی با اون اشنا شدم...

حرفمو باور نمی کرد باور نمی کرد به خاطر اون دست از دختر بازیو دوستو رفیقام کشیدم مسخرم میکرد ولی من هنوزم که هنوزه با هیچ دختری دوست نیستم به خاطره قولی که بهش دادم من پشیمونم به چه زبونی بگم من از همه دخترا بیزارم من فقط یکیو میخوام به کی بگم

به نظر شما من چی کار کنم؟ کمکم کنید...

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 16:14 توسط پارسا |


اشک های من

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:15 توسط پارسا |


سلام دوستان

من پارسا هستم ۲۱ سالمه از تهرانم

من یه عاشق شکست خورده ام که هیچ چیز ندارم جز یه قلب پاره من پوچم

میخوام از داستان زندگم براتون بگم

یه ۳ سالی از اون ماجرا میگذره من یه دختریو خیلی دوس داشتم فکر میکردم که اونم منو دوست داره یعنی داشت اما... تقدیر...

تقدیر همه چیزو به هم ریخت اونا به یه شهر دیگه رفتن باباش برای این که از من دورش کنه حتی گوشیشو ازش گرفت اوایل  چند وقت در میون هر جور شده یه زنگی به من میزد صداش خیلی ناراحت بود..

اما حالا دیگه از شنیدن همون صدام محرومم

خدا خودش می دونه که چه قدررر دوسش دارم امیدوارم بازم بتونم ببینمش یا اگه نشد لا اقل صداشو بشنوم

برای ما دعوا کنید

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:24 توسط پارسا |